|
... در گوشه ای از خیــــابان << کنستانه راموس >> در محله << کوپا کابانا >> بانوی پیری را
دیــدیـم که روی یک صندلی چــــرخ دار ٬ در میـــان جمعیت گــم شده بـــود . همسرم پیشنهاد کــرد
کمک اش کند ٬ واو سپاس گزارانه پذیرفت وخواهش کرد به خیابان<< سانتا کلارا>> ببریم اش .
چند کیسه پلاستیکی به صنـــــدلی چـــرخ دارش آویخته بود . در راه ٬ برایمـــان تعریف کرد که آن
کیسه های پلاستیکی تمام زندگی اش هستند ٬ شب ها زیــر نیمکت های کنـــار خیابان می خوابد ٬
و زندگی اش را بــاگدایی می گذراند .
به مقصد رسیدیم ٬ گداهای دیگری نیز آن جا بودند . زن از داخــــل یکی از کیسه های پلاستیکی
آویخته به صندلی چرخ دارش ٬ دو پاکت شیر با دوام زیاد بیرون آورد و به گداهای دیگر داد .
- به من محبت می شود و من هم باید به دیگران محبت کنم .
و این آخرین جمله آن زن بود .
دومین مکتوب . پائولو کوئلیو |