تبليغاتX
سرزمین عشق
سرزمین عشق

SARZAMINE ESHGH HAMID MARHAM


جوانمرد یعنی اسب


مردی که سوار بر اسب بود ، افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست . مرد سوار ، دلش به حال او سوخت . از اسب پیاده شد او را بر اسب نشاند تا او را به مقصدش برساند. اما مرد افلیج ، همین که بر اسب نشست ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : من اسب را بردم .

و با اسب گریخت . اما قبل از اینکه از صدا رس دور شود مرد سوار به دنبالش فریاد زد : تو تنها اسب را نبردی . جوانمردی را هم بردی . اسب برای تو . اما گوش کن ببین چه می گویم .

مرد افلیج اسب را نگه داشت و مرد صاحب اسب گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه این اسب را بدست آوردی چون از این می ترسم که دیگر هیچ سواری ، به پیاده ای رحم نکند .

مرد افلیج گفت : از آن روزی که من به خاطر دارم در کنار این راه مشغول تماشای سوارن بودم و با خودم می گفتم که این چه بازیی است که در آن من همیشه پیاده و بازنده ام . به همین دلیل تصمیم گرفتم قبل از اینکه به پایان عمر برسم ، بازی را تغییر دهم .

مرد صاحب اسب گفت : و تصمیم گرفتی که اسب دیگران را بدزدی ؟

مرد افلیج گفت : چرا که نه ؟ چرا همیشه تو سواره باشی ؟

مرد صاحب اسب گفت : تو دیگر چه دین و آیینی داری که دزدان هم در آیین خود جوانمرد را می شناسند . من در حق تو جوانمردی کردم . این جفا سزاوار من نبود .

مرد افلیج گفت : اول اینکه تو جوانمردی نکردی و ترحم کردی . دوم اینکه آن چیزی که تو به آن می گویی جوانمردی ، من به آن می گویم اسب  .آن دین و آیینی که از آن حرف می زنی ، برای تو . من اگر قرار باشد بر آیین تو باشم ،  تمام عمر را باید در کنار این جاده ، عمر خود را هدر بدهم . تو بر همان آیین که می پرستی باش و من اسب را می برم .

مرد افلیج این را گفت و لگام اسب را کشید و به تاخت از مرد صاحب اسب دور شد .

مرد صاحب اسب سنگی را برداشت تا به سوی مرد افلیج پرتاب کند . مرد افلیج در حالی که دور می شد گفت : این بازی سنگ پرانی را من بارها انجام داده ام تا بلکه سواری را از اسب به زیر کشم ، اما نشد . تو هم بهتر است با جوانمردی خود بسازی و پا از اعتقادات خود بیرون نگذاری .

 

مرد افلیج رفت . و وقتی کاملا از نگاه مرد صاحب اسب دور شد ، او تمام امیدش را برای یافتن دوباره ی اسب از دست داد . پس با ناامیدی پای جامه اش را تا زانو دردید و خود را به شکل و شمایل مرد افبلیج در آورد و در کنار جاده نشست .

از دور سواری برآمد. مرد صاحب اسب خود را به پریشانی و درماندگی زد.

سوار درصدا رس ایستاد.مرد افلیج بود که بازگشته بود و با سرخوشی می خندید .

 مرد سوار به دیدن مرد افلیج گفت : پشیمان شدی و برگشتی ؟می دانستم که آیین جوانمردی بر تو اثر خواهد کرد.

مرد افلیج گفت : می بینم که زود آموخته شدی ،خودت هم به آن چیزی که می گفتی اعتقاد نداشتی . زبان ریا را کنار بگذار که من دیگر خام تو نخواهم شد . تو که چند لحظه نتوانستی پیاده بودن را تحمل کنی ، چگونه می خواستی که من عمری پیاده باشم ؟ 

 
مرد سوار گفت: پشیمان نشدی ؟

مرد افلیج گفت : هرگز ، تا آن هنگام که بازی ، بازی پیادگان بود ، دنیا کوچک بود و زندگی را در کنار همین جاده در کنار خود داشتم .اما وقتی اسب آمد ، دنیا فراخ شد ، دنیای کوچک من در زیر پاهای اسب تو خرد شد و از دست رفت و دنیای من شد اسب.

مرد سوار گفت : اگر پشیمان نشدی ، پس چرا بازگشتی ؟

مرد افلیج گفت : بازگشتم تا ببینم به غیر از آنچه که در نظر من بود ، ترفند دیگری  به نظر تو رسیده یا نه ؟ اما دیدم که اندیشه ی من برتر از تو بوده . برای آنکه پایت به سان افلیجان به نظر آید ، مقداری گزنه بر آن بمال ، همانگونه که من به انجام رساندم.اکنون میروم ، اما بدان هرگز به هیچکس نخواهم گفت که جوانمردی تو یعنی اسب من ، باشد که تو هم بتوانی این بازی را با دیگران به انجام رسانی تا بر جوانمردی آنان سوار شوی.و رفت  .

 

دوست من ! تا به حال به اعتقاداتی فکر کردی که در منفعت طلبی آدمها  ، رنگ می بازند؟!!

چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 توسط من و تو |

کلامی نو ٬ سطر و صفحه ای دیگر . کتابی تازه گشوده می شود . 

تولدی رقم می خورد و انسان چشم می گشاید به روی جهانی که در انتظار اوست ٬ تا او را در سرنوشت خویشتن سهیم کند .

در روزگار شادی و اندوه . در کامیابی و رویش . در شکوه و شگفتی و در تلخکامی و غم.

 هستی ٬ آهنگهای بسیار دارد ٬ پرده های بیشمار ٬ آواهایی که باید شنید و نواهایی که باید شناخت . باید به ضرباهنگ آن پی برد و به رمزهای جاودانه اش دل سپرد.

نشانه ها چشم به راهند تا انسان فرا خوانده شود تا به دور دست نظر دوزد و خود را آماده کند . با تمام وجود مهیا و مجهز ٬ برای رفتن ٬ برای گام نهادن در راه و بیراه . برای گریختن از بیم ها ٬ دلشوره ها و ترسها و تردیدها .

برای فرو رفتن و فرا رفتن . عبور از مرزها و گذر از بی نهایت به اقلیم پر رنگ رویا . به سرزمین مکاشفات به دیار دریافتها . به سوی فهمی عمیق تر و هدایت جهان به سوی هر آنچه می خواهیم . کوشش بسیار برای دانستن یک راز . کلیدی برای دستیابی به همه چیز.

هر کس مرکز جهان خویشتن است . نقطه توامان آغازها و پایان ها . او ارزشهای خود را بنا می نهد و هویت خویش را شکل می دهد .

آیا ما پدید آوردندگان شرایطیم یا خود پدیده ای بر آمده از آن ؟ مرزهای اختیار ما کجاست ؟ و دستهایمان در کدامین وادی از نیرو عاری می شود ؟در دنیای روابط تاریک در جهان چراغهای خاموش ٬ در وادی متروک انسانهای تنها با مناسباتی مخدوش ٬ چه کسی می خواهد در فرد گرایی خود فرو رویم ؟  در دنیای ذهنیات شناور بمانیم و جهان درون را به معیاری تغییر ناپذیر بدل سازیم .

 

چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 توسط من و تو |



شوق دانستن از تــردید زاده مــــی شود ؛ از اعتقاد دست بدار و بیاموز .
می خواهم کلبه ای داشته باشم برای ارتباط با دوستان و یادگیری هر چه بیشتر . ومحبت را
برای درمیان همه بوجود آوردن وبیایید همه به سرزمین عشق کوچ کنیم وعشق را زنده کنیم همه چیز خوب است ولی خوب وبد در مردن معنی ندارد ما به خدا میگوییم اعقتاد داریم ولی خودمان را قول می زنیم آخه چرا

hamidm_1990@YAHOO.COM

دوستان
کامپيوتر
عکس
عکسهايي از امامان
وخداوند عشق را آفرید
سلطان عشق
مستي من
بي صدا فرياد كن
سنگ دل
انتظار
بي قرار

من و تو
حمید

شناسایی افراد مخفی یاهو!
جستجوگر فارسی
عکس بازیگران و مدل
جديدترينها
وفا و صفا
برای آنکه دوستش دارم
هواداران رم و توتی
مرجان
پیچک
دکتر فريده نظري
دکتررحمت سخني
سرزمین عشق همیشه بخند
من حمید محمدی هستم
سرزمین
ناگفته هايي به نام عشق
عشق است گره گشای هستی
آغاز با عشق
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــوسكا
عكس يادگاري بده
آتش در نیستان
عشق بازی نیست
کویر سبز
عکسهای هندی
سایتهای فارسی
الهی تب کنم پرستارم توباشی
زندگي نامه حضرت محمد
خانه دوست
ورزش بلاگ،
من وتو
ملت بانك
قالب وبلاگ

RSS 2.0
]

كد آهنگ جدید

پخش موزیك آنلاین



حميد محرمي
HAMID دیکشنری
برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید بفرمائيد.


دریافت كد گالری عكس در وب

.....


کد شمارش معکوس سال نو

................ .................

Designed By ParsTheme

.............................................

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس