تبليغاتX
سرزمین عشق
حمید

معلمي با جعبه‌اي در دست وارد كلاس شد و جعبه را روي ميز گذاشت. بدون هيچ كلمه‌اي، يك ظرف شيشه‌اي بزرگ و چند توپ پینگ پونگ ، مقداری سنگ ریزه ، یک ظرف شن ، یک لیوان آب و دو فنجان قهوه  از داخل جعبه بیرون گذاشت .  سپس شیشه ی بزرگ را به دانش آموزان نشان داد و از آنها پرسید : آیا این شیشه خالی است ؟

همه ی دانش آموزان تأیید کردند . معلم شروع به پر کردن شیشه ی بزرگ ، با توپ های پینگ پونگ کرد . بعد از اینکه شیشه از توپ پر شد ، رو به دانش آموزان کو پرسید : حالا آيا می توان گفت که اين ظرف پر است؟                                          

همه شاگردان گفتند: بله.

سپس معلم مقداري از سنگ‌ريزه ها را برداشت و آنها را به داخل شیشه ی بزرگ ريخت و ظرف شیشه ای را به آرامي تكان داد. سنگ‌ريزه‌ها در بين فضاهای باز بين توپ های پینگ پونگ قرار گرفتند. اين كار را تكرار كرد تا ديگر سنگ‌ريزه‌اي جا نشود.

دوباره از شاگردان پرسيد: آيا ظرف پر است؟

شاگردان با تعجب گفتند: بله.

دوباره معلم ظرفي از شن را که همراه داشت برداشت  و  محتویاتش را داخل ظرف شيشه اي ريخت .  ماسه‌ها همه ی جاهاي خالي را پر كردند.

معلم يكبار ديگر پرسيد: آيا ظرف پر است؟

 و شاگردان يكصدا گفتند: بله.

و بعد از آن آب توی لیوان را در ظرف شیشه ای خالی کرد . آب هم فضای خالی شن ها را پر کرد . حالا دیگر ظرف واقعا پر بود .

سپس پرسيد: مي‌دانيد مفهوم اين نمايش چيست؟ اين شيشه و محتويات آن نمايي از زندگي شماست.توپ های پینگ پونگ اولویتهای اصلی و مهم زندگی تان  هستند . چیزهایی مثل : خودتان ، خدایتان و سلامتی تان . چيزهايي كه اگر همه چيزهاي ديگر نباشند ولي اين‌ها باقي بمانند، باز زندگي‌تان پا برجا خواهد بود.  

سنگریزه ها اولویتهای مهم دیگر زندگی تان هستند که باید بعد از توپها مورد توجه قرار گیرند . چیزهایی مانند : خانواده تان ، فرزندانتان و دوستانتان . چیزهایی که باید وقت زیادی برای حفظ آنها صرف کنید .

شن ها از دیگر  مسائل مهم زندگی تان هستند . چیزهایی مانند : تحصیلات ، آینده ی شغلی تان ،خانه و ماشین و همه ی داشته های مادی تان .

و آب ، همه ی چیزهای بی ارزش دیگری هستند که ممکن است در زندگی تان وجود داشته باشد . همه ی دل مشغولی های کوچکی که ممکن است گاه و بی گاه به آن فکر کنید . اگر با این كارهاي كوچك خود را خسته كنيد، زندگي خود را با چیزهایی كه اهميت زيادي ندارند پر كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم نخواهيد داشت .

اگر ظرف وجودی خود را ابتدا با سنگریزه ، یا حتی شن و یا خدای نکرده آب پر کنید ، مطمئن باشید که هرگز جایی برای توپ های پینگ پونگ نخواهید یافت . اول توپ  های پینگ پونگ را در نظر داشته باشيد، چيزهايي كه واقعاً برايتان اهميت دارند.

بعد از پایان توضیحات معلم یکی از دانش آموزان متفکرانه پرسید : پس منظور شما از آن دو فنجان قهوه چی بود ؟

معلم لبخندی زد و گفت : این دو فنجان قهوه برای این بود که بگوییم ، هر چقدر هم که سرمان شلوغ باشد و برای همه ی لحظه های زندگی مان برنامه داشته باشیم ، یادمان نرود که  باز هم دو دقیقه وقت برای خوردن دو فنجان قهوه با یک دوست خوب را خواهیم داشت .

 

 

دوست خوب من ! توپ های پینگ پونگِ تو ، كدومند؟  فراموششون که نکردی ؟! ... راستی ! قهوه تون سرد نشه !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:43  توسط من و تو  | 


مردی که سوار بر اسب بود ، افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست . مرد سوار ، دلش به حال او سوخت . از اسب پیاده شد او را بر اسب نشاند تا او را به مقصدش برساند. اما مرد افلیج ، همین که بر اسب نشست ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : من اسب را بردم .

و با اسب گریخت . اما قبل از اینکه از صدا رس دور شود مرد سوار به دنبالش فریاد زد : تو تنها اسب را نبردی . جوانمردی را هم بردی . اسب برای تو . اما گوش کن ببین چه می گویم .

مرد افلیج اسب را نگه داشت و مرد صاحب اسب گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه این اسب را بدست آوردی چون از این می ترسم که دیگر هیچ سواری ، به پیاده ای رحم نکند .

مرد افلیج گفت : از آن روزی که من به خاطر دارم در کنار این راه مشغول تماشای سوارن بودم و با خودم می گفتم که این چه بازیی است که در آن من همیشه پیاده و بازنده ام . به همین دلیل تصمیم گرفتم قبل از اینکه به پایان عمر برسم ، بازی را تغییر دهم .

مرد صاحب اسب گفت : و تصمیم گرفتی که اسب دیگران را بدزدی ؟

مرد افلیج گفت : چرا که نه ؟ چرا همیشه تو سواره باشی ؟

مرد صاحب اسب گفت : تو دیگر چه دین و آیینی داری که دزدان هم در آیین خود جوانمرد را می شناسند . من در حق تو جوانمردی کردم . این جفا سزاوار من نبود .

مرد افلیج گفت : اول اینکه تو جوانمردی نکردی و ترحم کردی . دوم اینکه آن چیزی که تو به آن می گویی جوانمردی ، من به آن می گویم اسب  .آن دین و آیینی که از آن حرف می زنی ، برای تو . من اگر قرار باشد بر آیین تو باشم ،  تمام عمر را باید در کنار این جاده ، عمر خود را هدر بدهم . تو بر همان آیین که می پرستی باش و من اسب را می برم .

مرد افلیج این را گفت و لگام اسب را کشید و به تاخت از مرد صاحب اسب دور شد .

مرد صاحب اسب سنگی را برداشت تا به سوی مرد افلیج پرتاب کند . مرد افلیج در حالی که دور می شد گفت : این بازی سنگ پرانی را من بارها انجام داده ام تا بلکه سواری را از اسب به زیر کشم ، اما نشد . تو هم بهتر است با جوانمردی خود بسازی و پا از اعتقادات خود بیرون نگذاری .

 

مرد افلیج رفت . و وقتی کاملا از نگاه مرد صاحب اسب دور شد ، او تمام امیدش را برای یافتن دوباره ی اسب از دست داد . پس با ناامیدی پای جامه اش را تا زانو دردید و خود را به شکل و شمایل مرد افبلیج در آورد و در کنار جاده نشست .

از دور سواری برآمد. مرد صاحب اسب خود را به پریشانی و درماندگی زد.

سوار درصدا رس ایستاد.مرد افلیج بود که بازگشته بود و با سرخوشی می خندید .

 مرد سوار به دیدن مرد افلیج گفت : پشیمان شدی و برگشتی ؟می دانستم که آیین جوانمردی بر تو اثر خواهد کرد.

مرد افلیج گفت : می بینم که زود آموخته شدی ،خودت هم به آن چیزی که می گفتی اعتقاد نداشتی . زبان ریا را کنار بگذار که من دیگر خام تو نخواهم شد . تو که چند لحظه نتوانستی پیاده بودن را تحمل کنی ، چگونه می خواستی که من عمری پیاده باشم ؟ 

 
مرد سوار گفت: پشیمان نشدی ؟

مرد افلیج گفت : هرگز ، تا آن هنگام که بازی ، بازی پیادگان بود ، دنیا کوچک بود و زندگی را در کنار همین جاده در کنار خود داشتم .اما وقتی اسب آمد ، دنیا فراخ شد ، دنیای کوچک من در زیر پاهای اسب تو خرد شد و از دست رفت و دنیای من شد اسب.

مرد سوار گفت : اگر پشیمان نشدی ، پس چرا بازگشتی ؟

مرد افلیج گفت : بازگشتم تا ببینم به غیر از آنچه که در نظر من بود ، ترفند دیگری  به نظر تو رسیده یا نه ؟ اما دیدم که اندیشه ی من برتر از تو بوده . برای آنکه پایت به سان افلیجان به نظر آید ، مقداری گزنه بر آن بمال ، همانگونه که من به انجام رساندم.اکنون میروم ، اما بدان هرگز به هیچکس نخواهم گفت که جوانمردی تو یعنی اسب من ، باشد که تو هم بتوانی این بازی را با دیگران به انجام رسانی تا بر جوانمردی آنان سوار شوی.


و رفت  .

 

 

دوست من ! تا به حال به اعتقاداتی فکر کردی که در منفعت طلبی آدمها  ، رنگ می بازند؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:34  توسط من و تو  | 

کلامی نو ٬ سطر و صفحه ای دیگر . کتابی تازه گشوده می شود . 

تولدی رقم می خورد و انسان چشم می گشاید به روی جهانی که در انتظار اوست ٬ تا او را در سرنوشت خویشتن سهیم کند .

در روزگار شادی و اندوه . در کامیابی و رویش . در شکوه و شگفتی و در تلخکامی و غم.

 هستی ٬ آهنگهای بسیار دارد ٬ پرده های بیشمار ٬ آواهایی که باید شنید و نواهایی که باید شناخت . باید به ضرباهنگ آن پی برد و به رمزهای جاودانه اش دل سپرد.

نشانه ها چشم به راهند تا انسان فرا خوانده شود تا به دور دست نظر دوزد و خود را آماده کند . با تمام وجود مهیا و مجهز ٬ برای رفتن ٬ برای گام نهادن در راه و بیراه . برای گریختن از بیم ها ٬ دلشوره ها و ترسها و تردیدها .

برای فرو رفتن و فرا رفتن . عبور از مرزها و گذر از بی نهایت به اقلیم پر رنگ رویا . به سرزمین مکاشفات به دیار دریافتها . به سوی فهمی عمیق تر و هدایت جهان به سوی هر آنچه می خواهیم . کوشش بسیار برای دانستن یک راز . کلیدی برای دستیابی به همه چیز.

هر کس مرکز جهان خویشتن است . نقطه توامان آغازها و پایان ها . او ارزشهای خود را بنا می نهد و هویت خویش را شکل می دهد .

آیا ما پدید آوردندگان شرایطیم یا خود پدیده ای بر آمده از آن ؟ مرزهای اختیار ما کجاست ؟ و دستهایمان در کدامین وادی از نیرو عاری می شود ؟در دنیای روابط تاریک در جهان چراغهای خاموش ٬ در وادی متروک انسانهای تنها با مناسباتی مخدوش ٬ چه کسی می خواهد در فرد گرایی خود فرو رویم ؟  در دنیای ذهنیات شناور بمانیم و جهان درون را به معیاری تغییر ناپذیر بدل سازیم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:22  توسط من و تو  | 

عشق، عشق می آفریند               
زندگی، رنج به همراه دارد                
رنج، دلشوره می آفریند
دلشوره، جرات می بخشد                                
جرات، اعتماد به همراه دارد

اعتماد امید می آفریند

 امید زندگی میبخشد                       

زندگی عشق می آفریند

من هنوز تو را دارم...

گاهي كه دلم...
به اندازه ی تمام غروبها مي گيرد...
چشمهايم را فراموش مي كنم...
اما دريغ كه گريه ی دستانم نيز مرا به تو نمي رساند...
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس...
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست...
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد...
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند...
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد...
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد...
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد...
از چهار فصل دست كم يكي كه بهار است...
من هنــوز تورا دارم....

                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 12:19  توسط من و تو  | 

«به نام پیوند دهنده ی قلبها»                    
                                  
«به رسم عشق و دوستی سلام»

در تاریکی شب, بین هجوم صداها ,در بین هزاران نفر, من مانند قطره ای در

تلاطم امواج گرفتار بودم.

کسی صدای کمک خواستنم را نمی شنید . تنها و بی پناه اسیر چنگال

موج ها بودم تا اینکه دستی به سمت من دراز شد و مرا به آغوش گرفت و

با خود به جزیره ی محبت برد . من طعم عشق را چشیدم ,ناگهان خود

را ساکن همیشگی آن جزیره دیدم.

آیا آن دستها دستهای مهربان توست؟                    

آیا آن جزیره قلب همیشه پر محبت توست

که مرا ساکن خود کرده است؟

آیا آن آغوش گرم و صمیمیه توست که امن ترین

پناهگاه برای من است؟

من آنجا در اوج آرامشی بی انتهام.

این متن رو تقدیم می کنم به همه ی عشاق,

به همه ی عشاقی که از صمیم قلب یکدیگر رو دوست دارند                .

تا ابد دوستت دارم

                                           

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 12:13  توسط من و تو  | 

یک روز زندگی

دو روز مانده به پایان جهان ٬ تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد وبیراه گفت : خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت ٬ خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ٬ خدا سکوت کرد . به پرو پای فرشته و انسان پیچید ٬ خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ٬ خدا سکوت کرد . دلش گرفت و گریست و به سجاده رفت .

خدا سکوتش را شکست و گفت : « عزیزم ٬ اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار وجنجال از دست داد ی٬ تنها یک روز دیگر باقیست . بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن . » لا به لای هق هقش گفت : « اما با یک روز چه کار می توان کرد ؟ »

خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ٬ گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را در نمی یابد  هزار سال هم به کارش نمی آید . »

و آن گاه سهم یک روز زندگی رادر دستانش ریخت و گفت : « حالا برو و زندگی کن .» او مـات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گـــودی دستـــــانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ٬ می ترسید راه برود ٬ می ترسید زندگی از لای دستانش بریزد ٬ قدری ایستاد ............بعد با خودش گفت : « وقتی فــردایی ندارم ٬ نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد ؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم . » آن وقت شروع به دویدن کرد ٬ زندگی را به سر و رویش پاشید ٬ زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ٬ می تواند بال بزند ٬ می تواند پا روی خورشید بگذارید ٬ می تواند ...

او در آن یک روز یک آسمان خراش بنا نکرد ٬ زمینی را مالک نشد ٬ مقامی را به دست نیاورد ٬ اما ........در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید ٬ روی چمن خوابید ٬ کفش دوزکی را تماشا کرد . سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن هایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آن ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید ٬ عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

او همان یک روز زندگی کرد ٬ اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : « امروز او درگذشت ٬ کسی که هزار سال زیسته بود . »

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:2  توسط من و تو  | 

... در گوشه ای از خیــــابان << کنستانه راموس >> در محله << کوپا کابانا >> بانوی پیری را 

دیــدیـم که روی یک صندلی چــــرخ دار ٬ در میـــان جمعیت گــم شده بـــود . همسرم پیشنهاد کــرد

کمک اش کند ٬ واو سپاس گزارانه پذیرفت وخواهش کرد به خیابان<< سانتا کلارا>> ببریم اش .

چند کیسه پلاستیکی به صنـــــدلی چـــرخ دارش آویخته بود . در راه ٬ برایمـــان تعریف کرد که آن

کیسه های پلاستیکی تمام زندگی اش هستند ٬ شب ها زیــر نیمکت های کنـــار خیابان می خوابد ٬

و زندگی اش را بــاگدایی می گذراند .

به مقصد رسیدیم ٬ گداهای دیگری نیز آن جا بودند . زن از داخــــل یکی از کیسه های پلاستیکی

آویخته به صندلی چرخ دارش ٬ دو پاکت شیر با دوام زیاد بیرون آورد و به گداهای دیگر داد .

- به من محبت می شود و من هم باید به دیگران محبت کنم .

و این آخرین جمله آن زن بود .

دومین مکتوب . پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 8:58  توسط من و تو  | 

 

چرخه ی عشق

یک روز صبح ٬ کشاورزی در صومعه ای را زد . راهب در را باز کرد و کشاورز خوشه انگور بزرگی را به طرفش دراز کرد .« برادر دربان عزیز ٬ این بهترین محصول تاکستان است ٬ آمده ام تا هدیه اش بدهم به شما . » « ممنونم ! الان برای پدر روحانی می برمش ٬ حتما خیلی خوشحال می شود . » « نه این را برای شما آورده ام » « برای من ؟ من که قابل این هدیه ی زیبای طبیعت نیستم » « هر موقع در میزنم شما در را باز می کنید . وقتی محصولم در خشکسالی نابود شد و به کمک احتیاج داشتم ٬ شما هر روز به من تکه ای نان و جامی شراب می دادید . دلم می خواهد این خوشه ی انگور ٬ بخشی از عشق آفتاب و زیبایی باران و معجزه ی خدا را به شما برساند . » برادر دربان خوشه را جلویش گذاشت و تمام صبح را به تحسین آن گذراند . واقعا زیبا بود برای همین تصمیم گرفت آن را نزد پدر روحانی ببرد . پدر روحانی همیشه او را با جملات خردمندانه ٬ راهنمایی و تشویق می کرد .

پدر روحانی خیلی از انگورها خوشش آمد ٬ اما یادش آمد که یکی از برادرهای صومعه بیماراست . گفت : این خوشه را به او بده ٬ خدا می داند ٬ شاید کمی دلش را شاد کند . اما انگورها مدت زیادی در اتاق برادر بیمار نماند . اوهم فکر کرد : برادر آشپز از من مراقبت کرده و بهترین غذاهایش را به من داده . مطمئنم این انگورها خوشحالش می کند . وقتی برادر آشپز موقع ناهار جیره ی او را آورد ٬ برادر بیمار انگورها را به او داد و گفت : « مال شماست . .... » زیبایی آن خوشه انگور برادر آشپز را به حیرت آورد و به دستیارش گفت با دقت در کمال آن انگورها تامل کند . بعد گفت این انگورها آن قدر زیباست که هیچ کس بیش تر از برادر خادم و نگهبان انبار ظروف مقدس که خیلی ها او را مرد مقدسی می دانند ٬ قدرش را نمی داند . برادر خادم هم به نوبه خود ٬ انگورها را به جوان ترین نو آموز داد ٬ تا به او بیاموزد که شاهکارهای خدا در کوچک ترین جزییات آفرینش حضور دارد . وقتی نوآموز انگور را گرفت ... به یاد اولین باری افتاد که به صومعه آمد و به یاد کسی افتاد که اولین بار در را به رویش گشود ٬ برای همین ٬ پیش از غروب ٬ خوشه ی انگور را برای برادر دربان برد . « بخورید و لذت ببرید . شما همیشه این جا تنهایید . این انگورها می تواند حالتان را جا بیاورد . »

برادر دربان پی برد که آن هدیه به راستی در تقدیر نصیب او بوده است . انگورها را دانه دانه مزه کرد و شاد خوابید . بدین ترتیب ٬ چرخه بسته شد ٬ چرخه ای از خوشبختی و شادی ٬ که همیشه گرد کسانی باز می شود که در تماس با انرژی عشقند . »

زهیر . پائولو کوئلیو

 
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 8:54  توسط من و تو  | 

 تقدیم به تو
هر روز روز عشق است و من هر روز دوستت دارم .

دستهایت بوی نان بوی بهـــــاران می دهد

                                             بوی خوب زندگانی بوی باران می دهد

زیر پای استوارت چشمه های زندگی است

                                  و ین « صبا» ست که بر بام تو جولان می دهد

در نگــاه پـــر شکیبت مـــوج دریــای جنوب

                                 ساحل آشفتگی را عشق « سامان » می دهد

ریشه ات در خاک و چترت سر پناه هستیم

                                      سایه ی سبزت نوید فصل احسان می دهد

گامهــــای استـــوارت ای فـــروغ زنــــدگی

                                                 بر دلم آرامش فردای تابان می دهد

      عشرت میر معظمی

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 8:42  توسط من و تو  | 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 11:31  توسط من و تو  | 

مطالب قدیمی‌تر