تبليغاتX
سرزمین عشق - گدا
حمید
... در گوشه ای از خیــــابان << کنستانه راموس >> در محله << کوپا کابانا >> بانوی پیری را 

دیــدیـم که روی یک صندلی چــــرخ دار ٬ در میـــان جمعیت گــم شده بـــود . همسرم پیشنهاد کــرد

کمک اش کند ٬ واو سپاس گزارانه پذیرفت وخواهش کرد به خیابان<< سانتا کلارا>> ببریم اش .

چند کیسه پلاستیکی به صنـــــدلی چـــرخ دارش آویخته بود . در راه ٬ برایمـــان تعریف کرد که آن

کیسه های پلاستیکی تمام زندگی اش هستند ٬ شب ها زیــر نیمکت های کنـــار خیابان می خوابد ٬

و زندگی اش را بــاگدایی می گذراند .

به مقصد رسیدیم ٬ گداهای دیگری نیز آن جا بودند . زن از داخــــل یکی از کیسه های پلاستیکی

آویخته به صندلی چرخ دارش ٬ دو پاکت شیر با دوام زیاد بیرون آورد و به گداهای دیگر داد .

- به من محبت می شود و من هم باید به دیگران محبت کنم .

و این آخرین جمله آن زن بود .

دومین مکتوب . پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 8:58  توسط من و تو  |