مردی که سوار بر اسب بود ، افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست . مرد سوار ، دلش به حال او سوخت . از اسب پیاده شد او را بر اسب نشاند تا او را به مقصدش برساند. اما مرد افلیج ، همین که بر اسب نشست ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : من اسب را بردم .
و با اسب گریخت . اما قبل از اینکه از صدا رس دور شود مرد سوار به دنبالش فریاد زد : تو تنها اسب را نبردی . جوانمردی را هم بردی . اسب برای تو . اما گوش کن ببین چه می گویم .
مرد افلیج اسب را نگه داشت و مرد صاحب اسب گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه این اسب را بدست آوردی چون از این می ترسم که دیگر هیچ سواری ، به پیاده ای رحم نکند . 





مرد افلیج گفت : از آن روزی که من به خاطر دارم در کنار این راه مشغول تماشای سوارن بودم و با خودم می گفتم که این چه بازیی است که در آن من همیشه پیاده و بازنده ام . به همین دلیل تصمیم گرفتم قبل از اینکه به پایان عمر برسم ، بازی را تغییر دهم .
مرد صاحب اسب گفت : و تصمیم گرفتی که اسب دیگران را بدزدی ؟
مرد افلیج گفت : چرا که نه ؟ چرا همیشه تو سواره باشی ؟
مرد صاحب اسب گفت : تو دیگر چه دین و آیینی داری که دزدان هم در آیین خود جوانمرد را می شناسند . من در حق تو جوانمردی کردم . این جفا سزاوار من نبود .
مرد افلیج گفت : اول اینکه تو جوانمردی نکردی و ترحم کردی . دوم اینکه آن چیزی که تو به آن می گویی جوانمردی ، من به آن می گویم اسب .آن دین و آیینی که از آن حرف می زنی ، برای تو . من اگر قرار باشد بر آیین تو باشم ، تمام عمر را باید در کنار این جاده ، عمر خود را هدر بدهم . تو بر همان آیین که می پرستی باش و من اسب را می برم .
مرد افلیج این را گفت و لگام اسب را کشید و به تاخت از مرد صاحب اسب دور شد .
مرد صاحب اسب سنگی را برداشت تا به سوی مرد افلیج پرتاب کند . مرد افلیج در حالی که دور می شد گفت : این بازی سنگ پرانی را من بارها انجام داده ام تا بلکه سواری را از اسب به زیر کشم ، اما نشد . تو هم بهتر است با جوانمردی خود بسازی و پا از اعتقادات خود بیرون نگذاری .
مرد افلیج رفت . و وقتی کاملا از نگاه مرد صاحب اسب دور شد ، او تمام امیدش را برای یافتن دوباره ی اسب از دست داد . پس با ناامیدی پای جامه اش را تا زانو دردید و خود را به شکل و شمایل مرد افبلیج در آورد و در کنار جاده نشست .
از دور سواری برآمد. مرد صاحب اسب خود را به پریشانی و درماندگی زد.
سوار درصدا رس ایستاد.مرد افلیج بود که بازگشته بود و با سرخوشی می خندید .
مرد سوار به دیدن مرد افلیج گفت : پشیمان شدی و برگشتی ؟می دانستم که آیین جوانمردی بر تو اثر خواهد کرد.
مرد افلیج گفت : می بینم که زود آموخته شدی ،خودت هم به آن چیزی که می گفتی اعتقاد نداشتی . زبان ریا را کنار بگذار که من دیگر خام تو نخواهم شد . تو که چند لحظه نتوانستی پیاده بودن را تحمل کنی ، چگونه می خواستی که من عمری پیاده باشم ؟
مرد سوار گفت: پشیمان نشدی ؟
مرد افلیج گفت : هرگز ، تا آن هنگام که بازی ، بازی پیادگان بود ، دنیا کوچک بود و زندگی را در کنار همین جاده در کنار خود داشتم .اما وقتی اسب آمد ، دنیا فراخ شد ، دنیای کوچک من در زیر پاهای اسب تو خرد شد و از دست رفت و دنیای من شد اسب.
مرد سوار گفت : اگر پشیمان نشدی ، پس چرا بازگشتی ؟
مرد افلیج گفت : بازگشتم تا ببینم به غیر از آنچه که در نظر من بود ، ترفند دیگری به نظر تو رسیده یا نه ؟ اما دیدم که اندیشه ی من برتر از تو بوده . برای آنکه پایت به سان افلیجان به نظر آید ، مقداری گزنه بر آن بمال ، همانگونه که من به انجام رساندم.اکنون میروم ، اما بدان هرگز به هیچکس نخواهم گفت که جوانمردی تو یعنی اسب من ، باشد که تو هم بتوانی این بازی را با دیگران به انجام رسانی تا بر جوانمردی آنان سوار شوی.
و رفت .
دوست من ! تا به حال به اعتقاداتی فکر کردی که در منفعت طلبی آدمها ، رنگ می بازند؟!!